تبليغاتX
tavahom

هنوز می شود....
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:26

عجب ازين چرخ فلك كه نمي دانم از چه رو بازمي گردد و نمي دانم در پي اين بازگشت سرنوشت از پيش نوشته را برايمان خواهد آورد يا مي آيد تا ببيند و بنويسد كه چه عايدمان گردد ولي اين خدايي كه من مي شناسمش نه از قبل محكوممان كرده و نه به التماس يك شبه مان سرنوشت مي نويسد ، خداوندا اين ها همه انسانند ، انسان ، و به حكم انسان بودن است كه گاه راه به خطا مي روند ، اصلا ً چرا مي روند ، ميرويم ، خداوندا اين اگر نمي بايست بود پس نمي آفريديش پس ببخش خطايي را كه نمي دانيم درستش كدام است و شايد در پيچ راه زندگي گمش كرده ايم و به حكم خداييت تمناي ما رابپذير كه در نهايت چيزي نخواهيم كه تو نخواسته باشي ، خدايا مي بيني ، اينجاها هنوز مردم آسمان را مي بوسند و باد را در آغوش مي كشند و هنوز هم مي شود مهرباني تعارف كردن مردم به هم را ديد ، هنوز هم مردم گاه كه باران مي بارد هم صدا مي شوند با او و هنوز دوست دارند دوست داشتني ها را ، گويا دوباره از پي گذشت عمر به جايي رسيديم كه قبلا ً بوديم و انگار اين روزها تلنگريست آرم و مهربان كه اگر راه به بيراهه نينجامد رافت به ارمغان خواهد آمد
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
پویا_ من
جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 17:4

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره
من، من، محاله از تو سیر بشم

توی اوج بی کسی هام،دلواپسی هام
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد

توی دشت بی پناهی،بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره
من، من، محاله از تو سیر بشم

اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد
باغ ویران دلم از عطر گل آکنده شد
خسته از بی حاصلی عمر بودم آمدی
حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره


عشقه منه این آهنگه. یعنی محشره
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خدا رو شکر
پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 23:23
نمیگویم ز تقدیرم شکایت میکنم امروز

خدا را شکر

،همینکه سالم است و عشق من در سینه اش سبز است
برایم یک جهان اقبال می ارزد

خدا را شکر

خدا را شکر


هنوزم امیدوارم به لطف خدایه بزرگ و مهربونم
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
پنجره
شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 16:8

وقتي كه دلت گرفت، وقتي كه دلتنگ شدي، وقتي ديدی کسی نیست که باورت کنه، وقتی فهمیدی که کسی نیست به حرفا و درد و دلت گوش بده، برو کنار پنجره و پنجره رو باز کن.

يه نگاه به آسمون بنداز، فرقي نداره صبح باشه يا شب، آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه كن.

ناخودآگاه احساس آرامش تمام وجودت رو تسخير مي كنه. روحت به پرواز در مي آيد.

مي ري تا اون بالا بالاها تو اوج ابرها، كنار مهربوني كه هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نمي شي كه ازش دل بكني.

يه لحظه چشماتو ببند....

آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد كن.

بذار احساس كني دفعه ي اولته كه داري انقدر خوب نفس مي کشی.

وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدرها تنها نیستی چون یکی هست که هميشه با توست.

اگه اشكات جاري شد بي خيال، بذار ببارن.

اون موقع ست كه به آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشكلات محكم تر شده و حالا با توكل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه ي مسيرت رو ادامه بدي.

وقتي پنجره رو مي بندي انگار برگشتي سر جاي اولت، اما اين بار با اميد و توكل بيشتر.

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی اگه یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درد دل كني و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نكني

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
.... تاوان
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 16:44

نمی دونم گناه من یا تو یا او چی بوده ؟؟؟

چشم من چه گناه کبیره ای مرتکب شده،

که تاوانش این همه اشک ریختنه ...

آخ کاش خدا به حرف میومد ...

کاش ...

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
...درد دل
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 16:49
 
مرا دردیست در این دل
به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز
چون محرم نمیبینم
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
؟!؟!آخه تا کی
شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 23:14

واقعا دیگه نمی دونم باید به این روزگار چی گفت

هیچکاری هم نمیشه کرد

این آدما هم که همه دیوونه شدن

خدا هم انگار همین جور نشسته و نگاه میکنه

نمی دونم چرا

شاید منتظره چیزیه!!!!!!!!!!!! ولی آخه چی؟؟؟!!!

دیگه ویرونی بیشتر از این

بی رحمی بیشتر از این

نامردی بیشتر از این

چرا هیچکس جواب ته مونده آدمیت رو نمی ده!!!؟؟؟؟

یعنی ما هم باید فنا شیم؟؟!!!؟؟   چون کاری از دستون بر نمی آد؟؟؟؟!!!!!!!!

یکی می گفت تقصیره خودمونه

باید جواب مشکلات رو تو خودمون پیدا کنیم

نمیدونم.....

فقط میدونم قدیمیا راست میگفتن عشق، عقل و دین آدمو میگیره

آدمو به گناه میکشونه

اگه تو این دنیا ویرونه، دیوونه نشدم بازم میام.

هر چند که اینجا هم دیگه فرقی با دنیایه بیرون نمی کنه

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
!!..خیلی خسته ام
پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 17:6

خسته ام،انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هايم را نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را
بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بو سيده ام
از ياد برده ام. خسته ام،انگار اين جاده هاي سرد و خاکي
پاييز تمام شدني نيست،از دست زمين و آسمان دلگيرم و از
درختاني که بر من سبز شده اند،گلايه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت
بي اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هاي
قلبم باشند؟چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و
روي طناب دلواپسي پهن کنم؟اگر شوق رسيدن به دستهايت
نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم،اگر شوق ديدن
چشمهايت نبود، هيچ گاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر
نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهان را نمي فهميدم....

خسته ام،خسته تر از اونی که فکرش رو بکنی

دلم هوایه یه بارونه حسابی رو کرده، که برم زیرش و حسابی خیس شم

اینقدر داد بزنم که تمام این خستگی از تنم بره

کاش یه نفر پیدا میشد که حرفایه منو بفهمه

فقط امیدوارم خدا کمکم کنه

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
!!به خدا آن روزها بيشتر دوستم داشتی
سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 21:14

به گذشته ام که فکر می کنم

به آن روزهای خوب که نيم نگاهی می اندازم

تنم از درون می سوزد

آه... فکر می کنم آن روزها خيلی بيشتر دوستم داشتی

خيلی خيلی بيشتر

چشمهايت در نگاه٬

صدايت در گفتار٬

چهره ات در تبسم

و حتی لبانت در بوسه های بی هوا

خيلی بيشتر عاشقم بودند

حتی قهر و اخم کردن هايت عاشقتر بودند

انکار نکن!٬

حاشا هم فايده ای ندارد٬

خودت خوب می دانی که احساسِ من اشتباه نمی کند

می دانم که خودت زودتر به اين نتيجه رسيده ای

پيش از آنکه اين احساس در قلبِ من نطفه بندد

پيش از آنکه نگاهت ماجرا را فرياد زند

تو ببين

آن روزها حتی به راحتيِ خواندنِ اين دو خط از من نمی رنجيدی

هرگز دلت نمی آمد قلبِ پاره پاره ام را بشکنی

حالا هم نمی شکنی٬ خورد می کنی

شايد چون می دانی تحملم زياد است

و شايد چون می خواهی دوباره عادتم دهی .....

به هر حال

حتی اگر احساسِ من اشتباه کند٬

نگاهِ تو دروغ نمی گويد...؛

به خدا آن روزها بيشتر مرا دوست داشتی!!

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
یکی به دادمون برسه
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 15:42

تو این دوره و زمونه دیگه هیچکس یاده دوستایه قدیمی که تمامه گذشتشن نمی افته

یاده تمامه روزای گذشته چه خوش چه ناخوش که با هم بودن

تو گریه ها و خنده ها هیچ وقت تنها نبود

همیشه یکی بود که باهاش بخندی

همیشه یکی بود که وقتی دلت میگیرفت کنارت باشه

ولی حالا ...

همه همدیگرو فراموش کردن

خیلی راحت از اون همه خاطره میگذرن و میگن بی خیال بابا

من هیچ احتیاجی به این ندارم

همه فقط به فکره جیبه شونن و منافع خودشون

حالا اگه این وسط نزدیکترین کساشون فدا شن اشکالی نداره

نمی دونم چرا؟ نمی دونم چطور؟

نمی دونم آخره کاره این دنیا چی می خواد بشه

با این مردم، با اون سینه هایه بدون قلب

این جسمایه بدونه روح

این همه غرور و خود پسندی

آخرش چی؟؟؟؟

واقعا چطور میشه اینطوری زندگی کرد

خسته ام، خیلی خسته

از دسته این زمونه، این آدمایه سنگی ،

این همه بی مهری، بی عشقی

...

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
... برای عشق
یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 14:50

براي عشق تمنا كن  ولي خار نشو

 براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

 براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
......من تو را می خواهم........
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:26
به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم... من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......

ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند

........... من تو را میخواهم  ......... 


این عکس رو هم که خودم درستش کردم تقدیم می کنم به تو که

عزیزترینی

مهرباونترینی

دوستداشتنی ترین

ودر یک کلام بهترینی

نیمایه گلم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
بارون
شنبه ششم آبان 1385 ساعت 11:2

آخ جون دوباره بارون

من یکی که مردم اینقدر منتظره یه هوایه ابری و

 یه بارون درست و حسابی نشستم

خدایی هیچی به اندازه چیکه کردن آب بارون از لباسات حال نمی ده

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
سلام سلام
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 11:28

سلام به همه چطورید

نترسید بابا تو شمال نفله نشدم هنوز زنده ام

فقط به علت یه طرفه بودن خط تلفن منزل نمی تونم بیام نت

ولی یاده همتون هستم قربون همگیتون

تا بعد فعلا

برمیگردم    هه

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید ...
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 23:1

... و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

آری خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او تا فرمانروای او باشد

نه از پای او تا لگد کوب امیال او گردد

بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب تا معشوق و محبوب او باشد

...

راستی این عکسه هم از هموناست که خودم درستش کردم

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
تو
شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 15:30
 ای کاش می توانستم بگویم
 که با من چه میکنی ...
 تو جانی در جانم می آفرینی
 تو تنها سببی هستی
 که به خاطر آن
 روزهایه بیشتر
 شبهایه بیشتر
 و سهم بیشتری
 از زندگی می خواهم
 تو به من اطمینان می دهی
 که فردایی
 وجود دارد ...
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
راست میگن که پایانه شب سیه سپید است
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 23:9


 اگر از پایان گرفتن غم هایت


نا امید شده ای

 

به خاطر بیاور که


زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای


مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی


که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!!!!!!!!

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
... نفسهایه تو
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 1:35
این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ... ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشینم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! 

 بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!

 تقدیم به نیمایه گلم که دنیا رو فقط با اون می خوام و در کنارش
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
پیله ابریشم
دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 21:38
 
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .
شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.
 ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده
و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود
و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .
و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن
را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم
- به اندازه کافي قوي نميشديم-
 و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم . 
 
و این است معمایه روزگار
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خیلی خسته ام
جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 14:19

 
زمونه و روزگار بد جوري رقم ميخوره
 
نمي دونم روزگار رو نفرين کنم يا دل خودمو ؟
 
کاش ميشد دل بريد از تو
 
کاش ميشد که ديگه دوست نداشت ...
 
 
 
وقتي دلم برات تنگ ميشه ، نمي دوني چقدر ديدني ميشم ....
 
 
کي گفته؟
 

جز اين جمله ها چيزي ندارم
 
آخه کي باشم ؟ من که دارم دلمو مينويسم، دل ساده مو مينويسم
 
جرمم اينه که مينويسم
 
کاش مثه قديما بود ... آدم مي تونس بنويسه
 
مثه نيما ، مثه ماث
 
يه روز ميرم پيش خدا ، شکايت شما بنده هاشو ميکنم
 
فک کردين بي کسم ؟
 
نه ،  منم واسه خودم خدايي دارم
 
اگه اينجام ، دلتنگيام منو اينجا کشونده
 
اگه ميگم يه حسي اينجا تو رو ميخواد ، راست ميگم
 
آخه ميخواد ،خودم بگم . دلم که دروغ نميگه ، ميگه ؟
 
نميگم دلم يه درياست
 
ميگم خيلي کوچيکه ، نرنجونش ،
 
اين روزا با يه حرف کوچولو ، زودي از هم مي پاشه
 
 دلم بد جوري گرفته ست ، نه مثه يه هواي ابري
 
آخه هواي ابري بارون داره ، بارون دلتنگي شو مي شوره
 
انتظار اين بارون ديگه داره ميگيره منو از دنيا
 
 
 
ولي هميشه يادت باشه دلم کم چيزي نيست ...
 
درسته کوچيکه ،
 
ولي نميدونم چرا اين همه تو رو ميخواد ...
 
 
 
                  
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
... نمی دانم
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 22:25
 
هواي تو در درياي دلم طوفانيست
 و من وحشتزده ،
بي پناه به هر سو مي دوم
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خدایا شکرت / زیبایه کوچک
شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 16:26
 وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد به او اعتماد کنید.
 چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد:

 او شما را می گیرد اگر بیفتید.
 یا اینکه یادتان می دهد چگونه پرواز کنید.

گفت:هیچ کس مرا دوست ندارد.می دانی چقدر سخت است این که کسی

 دوستت نداشته باشد؟تو هم برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی!

و خدا هیچ نگفت.

گفت:به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است،چشمها را آزار می دهم

.دنیا را کثیف می کنم.آدمهایت از من می ترسند و مرا می کشند.برای

 اینکه زشتم،زشتی جرم من است.

وخدا هیچ نگفت.

گفت:این دنیا مال قشنگ هاست.مال گلها،پروانه ها ،قاصدکها،مال من نیست.

و خدا گفت:چرا مال تو هم هست.دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک

 پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست،اما دوست داشتن یک سوسک،

دوست داشتن تو کاری است بس دشوار.دوست داشتن کاری است آموختنی

 که همه کس رنج آموختن را نمی برد.ببخش کسی را که ترا دوست ندارد.زیرا

 که او هنوز مومن نیست.مومن دوست دارد،همه را دوست دارد،زیرا همه از

 من هستند و من زیبایم،من زیبایم،چشمهای مومن جز زیبایی نمیشناسد.

زشتی در چشمهاست،در این دایره هر چه که هست،نیکوست،آن که بین

 آفریده های من خط کشید،شیطان بود،شیطان مسئول فاصله هاست.حالا

 زیبای کوچکم!نزدیکتر بیا و غمگین نباش!

زیبای کوچک حرفی نزد و دیگر نیندیشید که نازیباست.

ببینید
خوب به دورو بره تون نگاه کنید
 وقتی این همه چیز قشنگ تو دنیا واسه دوست داشتن هست 
چرا آخه چرا این همه ما آدما ناشکریم
وقتی بشه یه سوسکه کوچولو رو دوست داشت که مطمئنم میشه
پس هنوزم میشه به این دنیا و آدماش امیدوار بود
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
زندگی کن
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 15:40

    

مثل همیشه یکی بود یکی نبود.

میگن یه آدمی بود که همه زندگیش متعلق به خدا بود،یه جور عشق،صفا،آخر مهربونی،یه روز که هیچ کس انتظار نداشت آدم مهربونه افتاد و مرد.به همین سادگی.همه گفتن خدا رحمتش کنه،می ره بهشت.اما از اونجا که بعضی وقتها فرشته ها ممکنه اشتباه کنن،فرشته ای که بایستی آدم خوبه رو می فرستاد بهشت،اشتباه کرد و یه نگاه عجولانه به لیست کرد و وفتی اسمی پیدا نکرد،گفت:بفرمایید جهنم.جهنم اون روز انگاری کنترل کیفیت نشده بود.البته احتیاجی هم نبود چون برای ورود به جهنم از کسی کارت شناسایی نمی خوان،واسه کسی هم کارت دعوت نمیفرستن،آدم خوبه هم بدون تشریفات و خیلی ساده وارد شد.

دو سه روزی گذشت تا اینکه یه روز صبح شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه یکی از فرشته ها رو گرفت که کار شما تروریسم خالص است!تجاوز به حقوق دوزخیها و ...فرشته گفت:مگه چی شده؟ابلیس با خشم گفت:مردی که به جهنم فرستادی از وقتی اومده کار و زندگی ما رو ریخته بهم.از وقتی اومده نشسته و به حرفای بقیه گوش میده،تو چشمهاشون نگاه میکنه،به درد و دلشون گوش میده و ...حالا دیگه همه دارن در دوزخ با هم حرف میزنن،وقتی به هم میرسن همدیگه رو در آغوش میگیرن،دیگه کسی از دشمنی و کینه حرف نمیزنه،حرف سر دوستیه،جهنم که جای این کارا نیست!لطفا این مرد رو پس بگیرین!نمیدونم که شما چه نتیجه ای از این داستان میگیرین،پائولو کوئیلیو میگه:

با چنان عشق زندگی کن که حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ افتادی،خود شیطان ترا به بهشت باز گرداند.

همین

راستی از همتون ممنون که همیشه کنارمید و برام دعا می کنید

اون مشگل هم از همین کارایه ... که آقایون می کنن (مثلا امتحان) بود

که خدا رو شکر مثل همیشه خدا کمکم کرد و سربلند ازش بیرون اومدم

شاید یه کمی زیادی شلوغش کردم ولی واقعا نمی تونم تصور کنم که

یه روزی دیگه نیما نباشه

قبل از اومدنش زندگیه راحتی داشتم حالا هم دارم

ولی این کارایی که میکنه و ترس اینکه یه روز نباشه

خوب منم یه موقع هایی کم میارم

در هر صورت بازم ممنونم از همتون

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
آشتی آشتی / قصه برگ و باد (خدا)
جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 15:15
 این عکس رو که خودم درستش کردم تقدیم میکنم به نیما گلم
 
 
 آخرايه فصله پاييز يه درخت پير و تنها
 تنها برگي روي شاخه ش مونده بود ميون برگا
 يه شبي درخت به برگ گفت : کاش بموني کنارم
 آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درخت و مي ديد داره از غصه ميميره
با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره
با دلي خرد و شکسته، گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا کاري بکن که، تا بهار همين جا باشم
برگ تويه خلوته شبونه، از دلش با خدا ميگفت
غافل از اين که يه گوشه ، باد همه حرفاشو مي شنفت
باد اومد با خنده اي گفت : آخه اين حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمره هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين، با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه، تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثله يه کوهي، به درخت چسبيد چسبيد
تا که باد رفت پيشه بارون، بارونم قصه رو فهميد
بارون گفت : با رعد و برقم، مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثله باد، تويه اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون، آرزو ميکرد که ميمرد
برگ نيفتاد و نيفتاد، آخه اين خواسته خدا بود
هر کي زندگيشو باخته، دلش از خدا جدا بود
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
تقدیم به بهترینم که خیلی دلم براش تنگه
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 0:13
 
 ای کی بی عشقت همه دنیا حقیره
 بمیره هر کی میخواد تو رو از من بگیره
 
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خدایا !!!! مثل همیشه فقط خودت میتونی کمکم کنی
سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 1:41
  
 
خدایا !!!! مثل همیشه فقط خودت میتونی کمکم کنی
 
به خدا دلم واسش یه ذره شده  
 
خیلی چیزا تو دلمه که می خوام بگم ولی....
 
 
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفایه عشق تو را نمی شناسم
فقط میدانم که معبود این دله خسته ای
اگر دیده از من برگیری خواهم مرد
 
این کلیپ هم تقدیم به نیمایه گلم که خودش میدونه چقدر دوسش دارم
ولی...
 
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
از روزي مي ترسم که هي حرفها بر دلت بماند و بماند و بماند و آخر ...
جمعه نهم تیر 1385 ساعت 16:46
  گل قشنگم براي تو مي نويسم تو كه قلبت به وسعت آسمانست و به
 زيبائي و زلالي دريا
 براي تو مي نويسم كه قلبي چون آئينه داري.
 از خلق خدا هيچ مخواه هر چه خواهي از خدا بخواه
 گداي محبتي ؟ باش  اما فقط از خدا گدائي كن .
 هيچكس محرم شكستن و خورد شدن و گريستن تو نيست  جز خدا.
 حقير شدن براي خدا افتخاريست بيكران.
 گل نازم از قدیم گفتن:
 با خدا باش پادشاهي كن بي خدا شدی هر چه خواهي كن.
 
 نمی دونم  کجا اشتباه کردم و کی ؟؟!!!
 ولی ازت انتظار داشتم اگه چیزی پیش اومد به خودم بگی نه از زبونه کس
  دیگه بشنوم
 تا حالا ازت چیزی نخواستم ولی حالا فقط ازت یه چیز می خوام .
 اون حرفارو از تو دلت بریزی بیرون تا یه سوتفاهم بزرگ نشده
 و اینو همیشه و همیشه بدون و مطمئن باش که فقط و فقط تو رو دوست دارم
 بهت  قول دادم که فقط ماله تو باشم  و تا آخره عمرم پایه قولم وایمیستم
 به همون مردونگیت که تو واسم ضمانت گذاشتی قسم میخورم 
 میدونی که هیچ وقت دروغ نمی گم
 
 

 خطهاي کف دستم را زير رو مي کنم به دنبال نشانه هايي که مي دانم
 
 هست و من قبل تر ها دايما فکر مي کردم چکيده ي اينده ام اند
 
 حالا چقدر خنده دار است برايم روياي سالهاي نه چندان دور ...
 
  دستهايم با دستهاي تو تا گره مي خورد من اسوده مي شوم
 
  که حتما خطها به هم گره مي خورند و
 
  من تداوم تکامل تو و تو آرزوي بي قاب و نقاب زندگي ام مي شوي....
 
  هرچه بيشتر گرماي تو در نفس هايم تنيده مي شود من....من ....
 
 خودت که مي داني من....
 
 زيباترين واژه ها راحت به زبان اين و آن جاري مي شود.
 
  غريب است برايم سخنانشان! که چگونه اينقدر ساده...!
 
  شايد به دروغ مي گويند. فريب مي دهند!
 
  شايد هم خود فريب مي خورند از خودشان، واژه ها را نمي فهمند!
 
  آري! نمي فهمند، که اينقدر ساده مي گويند
 "عاشق شده ام" ، "دوستش دارم!"
 
  و اين عاشق شدنها و دوست داشتنهاي زباني،
 
 کمرنگ مي شوند،
 
 از ياد مي روند،
 
 بر باد مي روند!
 

 سالي و ماهي و هفته اي دگر، ديگر همديگر را نمي شناسند!
 
  تنها غمي مي ماند و رد پاي خاطره اي.
 
  و سوالي بي جواب مانند هميشه، که چرا و چگونه به پايان رسيديم؟!
 
  دريغ از اينکه هرگز "ما" نبوده اند!
 
 وقتي که تو آرام هستي و چيزي نمي گويي
 
 ميدانم چيزي دارد عذابت مي دهد مثل يک حرف نگفته
 
 تو لبخند مي زني و من باور مي کنم
 
 تمام چيزهايي را که پشت پرده ي لبخندت پنهان مي کني .
 
 ميدانم تنهايي داري بار سنگيني را به دوش مي کشي
 
  کاش کمي گله و شکايت مي کردي . کاش !
 
 از روزي مي ترسم که هي حرفها بر دلت بماند و بماند و بماند و آخر ...
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
همه چيز مال تو ... ولي تو مال من
پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 2:3

موقعي که مي خواستمت مي ترسيدم نگاهت کنم

 موقعي که نگاهت کردم ترسيدم باهات حرف بزنم

موقعي که باهات حرف زدم ترسيدم نازت کنم

 موقعي که نازت کردم ترسيدم عاشقت بشم

 حالا که عاشقت شدم

مي ترسم از دستت بدم

زندگي مال تو ... مرگ مال من.

شادي مال تو ... غم مال من

خوشي مال تو ... سختي مال من.

همه چيز مال تو ... ولي تو مال من

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون نابترين لحظات زندگي مني

 دوستت دارم چون شیرین ترين روياي مني

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خوب میدانی
سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 15:46
مي داني به چه مي انديشم
به آنچه تو مي انديشي
 
        دوست دارم
        در آن لحظه
            احساست
                 فکرت را
                          به خودم مشغول کرده باشم
 
                 دوست دارم  قلبت، انديشه ات تنها مال من باشد
 
             مي داني به چه مي انديشم
 
                                                              خوب مي داني
 
 
 
 
هميشه طعنه مي زني
 
همش گلايه مي کني
 
من غريب بي کس و
 
اسير سايه مي کني
 
يقين ما رو شک نکن
 
...
(این پسره تو عکس منو یاده نیما میندازه همیشه عجیب و غیره منتظره )
واسه همینه که دوسش دارم
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
نامش چیست؟
سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 16:41
نمی دونم تا حالا این حس و داشتید که بخوایید :

عشقتون رو با تمام وجود فریاد بزنید

مثلا رویه یه بلندی که همه صداتون رو بشنون، ته یه دره، بالایه کوه،

وقتی که یه گوشه ای تک و تنها هستید،

یا شاید وقتی با عزیزتون دوتایی ...

هر جا فرقی نمی کنه؟!!!

واقعا که گنگترین حسه هستیه.

من الان این حس رو دارم دلم میخواد داد بزنم، (هر چند که آلان تو خونه

 هستم و نمی شه)داد بزنم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم

دلم میخواد بدونه که  این حسه قشنگ فقط و فقط ماله اونه

اونی که تمام این دنیا که یه روزی به چشمم بزرگ و عظیم بود

 حالا اگه نباشه هیچه

 

 گنگ ترین حسه هستی ام ماله تو!

 نمی دانم چیستی؟!

 میبینی که در شرح تو قحطیه واژه می آید؟!

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
یه دختر
جمعه بیست و ششم خرداد 1385 ساعت 15:53

                         

به خانه مي رفت
 با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
 دعوا كردي باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
 كه در دل پنهان كرده بود
 تنها مادربزرگش ديد

گل سرخي را که در دست كتاب هندسه اش  فشرده بود
 و خنديده بود

                                   

                     زنده یاد:حسین پناهی

 


 

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

 يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

 آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي

وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

 يعني واقعا دوستت دارد

وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند

 يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

       

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خسته ام ...
جمعه بیست و ششم خرداد 1385 ساعت 15:32

خسته ام،انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هايم را نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را
بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بو سيده ام
از ياد برده ام. خسته ام،انگار اين جاده هاي سرد و خاکي
پاييز تمام شدني نيست،از دست زمين و آسمان دلگيرم و از
درختاني که بر من سبز شده اند،گلايه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت
بي اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هاي
قلبم باشند؟چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و
روي طناب دلواپسي پهن کنم؟اگر شوق رسيدن به دستهايت
نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم،اگر شوق ديدن
چشمهايت نبود، هيچ گاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر
نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهان را نمي فهميدم....
خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترين
قله زندگي بايستم وهمراه با ستاره ها و خورشيد به تو
سلام کنم.

راستی این عکس هم از کارایه خودمهچه کنم از بیکاری که بهتره

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
خوب بیندیش
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 15:18
شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها !

چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟

مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است !

 ترس از دوست داشتن ...

ترس از دوست داشته شدن ....

 ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...!

اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم

 خود را نخواهيم شناخت ...

 راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن

 بسي سخت تر از دوست داشتن است؟

 براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ...

 زيبايي كه دست خود آدم نيست!

 لابد اين از مغزت خواهد گذشت ...

 اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي حداقل یه زیبایی

 تو وجودش داره ...

 براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ...

 قدرت بخشيدن يك لبخند ،

           يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ...

 حال با خود بينديش

 آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ...

 يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي، داشته اي ؟!

 خوب بينديش  

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
حسرت بیهوده
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 14:57

 گاهي يك كلمه است
 گاهي يك لحظه ،
 كه ميتواند زندگي ات را زير و رو كند.
 كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي ، عمري حسرت به جا مي ماند.
 كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم و تجربه اش را نداشته ايم ؟
 كلمه اي كه بايد مي گفتيم و نگفتيم.عكس العملي كه بايد نشان مي داديم و نداديم

یه چند روزی نبودم

حالم خوب نبود. بعدش هم کیبوردم خراب شد تا یکی دیگه بخرم طول کشید

حالا اومدم و میبینم هیچکس جز داداشی گلم(حمزه) یاده ما نکرده

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
به راحتي مي شود، ولی...
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 17:20
 به راحتي مي شود کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولي به
 سختي مي شود اين رنجش را جبران کرد.
 
به راحتي مي شود به کسي قول داد ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد.
 
به راحتي مي شود گرفت ولي به سختي مي شود بخشش کرد.
 
به آساني مي شود در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد ولي به سختي
 مي شود در قلب او جايي دست و پا کرد.
 
به راحتي مي شود هر روز از زندگي لذت برد، ولي به سختي مي شود به
 زندگي ارزش واقعي داد.
 
به راحتي مي شود کسي را بخشيد ولي به سختي مي شود از کسي
 تقاضاي بخشش کرد.
 
به آساني مي توان قانون را تصويب کرد ولي به سختي مي توان به آن عمل نمود.
 
به راحتي مي شود دوست داشتن را به زبان آورد ولي به سختي مي شود آن
 را نشان داد.
 
و بالاخره به آساني مي توان اين متنها را خواند ولي به سختي مي توان به
 آنها عمل نمود.
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
رتبه، سكوت و غريو
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 17:22
کوه با بالا نشينش به رتبه اي نرسيد، جاده با افتا دگي اش از کوه
 بالا مي رود
 
 
سكوت آب مي تواند خشكي باشد و فرياد عطش،
سكوت گندم مي تواند گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ي قحط،
همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است،
 اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست،
غريو را تصويركن !
 
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
عشق، عشق، چه میکنی تو با ما ...
چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 16:46

 نمي خوام بگم قدر یه دنيا دوست دارم چون دنيا  یه روز تموم مي شه

 نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است

چون شب هم بالاخره تموم مي شه

 نمي خوام بگم دوستت دارم چون دوستت ندارم بلكه عاشقتم

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
به خدا آن روزها بيشتر دوستم داشتی!!
چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 16:27

به گذشته ام که فکر می کنم

به آن روزهای خوب که نيم نگاهی می اندازم

تنم از درون می سوزد

آه... فکر می کنم آن روزها خيلی بيشتر دوستم داشتی

خيلی خيلی بيشتر

چشمهايت در نگاه٬

صدايت در گفتار٬

چهره ات در تبسم

و حتی لبانت در بوسه های بی هوا

خيلی بيشتر عاشقم بودند

حتی قهر و اخم کردن هايت عاشقتر بودند

انکار نکن!٬

حاشا هم فايده ای ندارد٬

خودت خوب می دانی که احساسِ من اشتباه نمی کند

می دانم که خودت زودتر به اين نتيجه رسيده ای

پيش از آنکه اين احساس در قلبِ من نطفه بندد

پيش از آنکه نگاهت ماجرا را فرياد زند

تو ببين

آن روزها حتی به راحتيِ خواندنِ اين دو خط از من نمی رنجيدی

هرگز دلت نمی آمد قلبِ پاره پاره ام را بشکنی

حالا هم نمی شکنی٬ خورد می کنی

شايد چون می دانی تحملم زياد است

و شايد چون می خواهی دوباره عادتم دهی .....

به هر حال

حتی اگر احساسِ من اشتباه کند٬

نگاهِ تو دروغ نمی گويد...؛

به خدا آن روزها بيشتر مرا دوست داشتی!!

این دوتا عکس هم از ساخته هایه خودمه

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
آرام ولی مصمم
سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 13:47

آیا سر سخت تر از اب چیزی سراغ دارید !؟ سنگ عظیمی که از کوه سرازیر میشود ٬اگر در

 مسیر خود با مانع وسنگی استوار مواجه شود ٬پشت ان متوقف میشود و انقدر آنجا

 میماند که مانع خودش از سر راهش کنار برود .اما آب برعکس به محض اینکه به مانعی

 استوار برمی خورد ٬ابتدا سعی می کند مانع را با جریان طبیعی با خود همراه کند و اگ

ر نتواند سعی میکند آن را دور بزند و باز هم اگر نتواند آنقدر پشت سنگ می ایستد و با

 آب های پشت سرش یکی میشود تا به اندازه کافی نیرو جمع کند تا سنگ را به جلو هل

 دهد و یا از روی آن عبور کند.یعنی آب با وجودی که مثل سنگ قالبی و کلیشه ای نیست و

 دائم به یه شکل خاص نچسبیده ٬اما در عین نرمی و انعطاف پذیری در قیاس با سنگ به

 مراتب سر سخت تر و در رسیدن به مقصود خود لجوج تر و مصمم تر است .سنگ با تمام

 ان همه ادعای ظاهری سختی و استحکام سال ها در یک جا پشت سر اولین مانع جدی

 می ایستد و آب همچنان به راه خود به سوی دریا ادامه میدهد.در زندگی باید چنین بود.

بعضی مواقع باید نگاهت را به سمتی دیگر بدوزی و خودت را به ندیدن بزنی!بعضی مواقع

 باید کوتاه بیایی.اما هرگز نباید به خودت بگویی این کوتاه آمدن ها و سر به زیر بودن ها به

 معنای ضعیف بودن است مهم این است که در ذات خود مصمم به جاری شدن باشی حتی

 یک لحظه رویای جریان یافتن به به سوی دریا را از ضمیر خود پاک نکنی .

اگر استوارانه آب بمانی و فریب شکل قالبی سنگ ها رو نخوری همیشه فرصت داری تا جاری

 شوی و بادریا ملاقات کنی.این تعبیر جادویی یعنی جستجوی سر سختی و استواری در دل

 نرمی و انعطاف پذیری مثل اب باشیم ارام و مصمم

                      خنده تان از ته دل ٬گریه تان از سر شوق 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
نیاز
یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 23:33

سردمه :

دستهايم را

در دستان گرمت بگير ,

با وجودت مرا گرم كن ...

خسته ام :

مرا در اغوشت جاي بده

بگذار دمي بياسايم ...

تشنمه :

جرعه اي آب ارزاني دار

تا گلويم را از تشنگي برهانم ...

گمشده ام :

سرپناهي باش برايم ,

نوري شو به راهم ,

بر من بتاب ...

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
حال من
شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 19:3

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
دوست داشتن
شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 16:52

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

 تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي

گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

اگر مي دانستي که چقدر دوستت  دارم

        

 اگه کسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني...

نمي توني دوريش رو تحمل کني...

 نمي توني بهش بگي چقدر دوسش داري...

نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري..

براي همينه که عاشقا ديوونه مي شن...

 این روزا حال و روزه خوبی ندارم از همه طرف داره بهم فشار میاد

نمی دونم چیکار کنم

خودم فکر میکنم راهی که میرم درسته ولی اطرافیانم  نظرشون درست برعکس نظره منه

میترسم. میترسم تو این راه خیلی چیزارو از دست بدم 

برام دعا کنید. دعا کنید بتونم طاقت بیارم و راهم رو درست انتخاب کرده باشم

وگرنه این بار دیگه دووم نمیارم

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
امضای خدا
جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت 16:41

هر قطره اشک امضاي خداست پاي چشمهايي که آسمان در آنها خلاصه شده است .

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
رویه خط دلدادگی
جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت 16:27
اهل دلا بخوانند.
 
راستي تا به حال فکر کرديدنقطه آغاز دلدادگي کجاست يا اينکه چه جوري آدم ها اهل دل مي شن، تا به حال شده که دلت رو جايي گروي کسي يا چيزي بذاري! دلت رو به صفاي چه چيز مي بخشي؟يه نگاه، يه صدا.يه خوبي يا شايد هم يه حس و يه عشق اگه معرفت توي وجودته و مرام توي خونت، اگه خراب ياري و مي خواي دل ناقابلت تحفه ناچيزي باشه واسه دلدار،توي راه دلدادگي ناشناختني قدم بذار،توي اين راه ،دل حرف اول رو مي زنه،پشيموني نداره. دلت زير پا گذاشته نمي شه و به جاي شمع، خورشيد، خونه دلت رو روشن مي کنه،آسوده خاطر باش کليد قلبت رو به الهه اي مي بخشي که شاه کليد همه خوبي هاست و صفاي دلت صفاي خاطر دلداري ميشه که واژه هاي عاشقانه مقابلش سر به سجود مي گذارند و زندگيت با عشق عاشقي است که عشق مي آفرينه هيچ ترس و ترديدي به دلت، به ذهنت، به گفتارت راه نده، آيه ياس هم نخون که اگه منو راه نده، اگه از من خوشش نياد،اگه قبولم نکنه وهزاران اما و اگر ديگه.
چون معبود ناشناختني در حالي که هيچ نيازي به من و تو نداشته و نداره فرموده دوستت دارم.کجاي عالم سراغ داري که احتياجي، نيازي، کاري با تو نداشته باشند و همه جا به يادت باشند و هواي کارت رو داشته باشند. در رحمت دلدار هميشه بازه و فانوس قشنگش هميشه و در همه حال روشنه. پس فکرت رو از همه اين اما و اگرها دور کن و ترس و نااميدي و ترديد رو در گورستان واژه ها به خاک بسپار و اميد و صبر و عشق رو ره توشه راهت قرار ده.امروز مي خواي روي خط، دل رو به دلدار هديه کني به گذشته و ديروزفکر نکن که کي بودي و چي کار کردي.فقط به امروزبينديش، نگران نباش که فلان بودي و بي اعتبار، يا گذشته رو سياه کردي، معبود با تو طوري صبوري مي کنه که انگار هيچ گناهي نکرده اي به اين شرط که لحظه ها رو جستجو کني و ثانيه ها رو زيرو رو.اگه مرد سفري با ذکر قشنگ يا رب قدم اول رو جانانه، بردار و پيام اول دلدادگي رو آذين بخش جانت کن که اهل دل و دلداده ها ، دل هيچ کس رو نمي شکنند و تا توان دارند دلي به دست مي آورند.

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهي و پر کرد زدوست
اجزاي وجود من همه دوست گرفت
نامي است زمن بر من و باقي همه اوست

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
تلاش کنید...
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 16:13
1-تلاش کنید همان گونه باشید که می گویید
2-تلاش کنید همان گونه رفتار کنید که از دیگران انتظار دارید
3-تلاش کنید همان گونه رفتار کنید که گرفتار عذاب وجدان نشوید
4-تلاش کنید تا راست گویی و صداقت عادت شما شود
5-تلاش کنید همیشه دنبال یادگیری باشید
6-تلاش کنید با پیدا کردن دوستان جدید،دوستان قدیمی را هم حفظ کنید
7-تلاش کنید برای خوب کار کردن خوب هم استراحت کنید
8-تلاش کنید همیشه برای اطرافیان تان جذاب باشید
9-تلاش کنید اگر از کسی رنجیده اید، با خود او صحبت کنید، نه پشت سر او
10-تلاش کنید وقتی به موفقیتی می رسید، آن هایی که در این راه به شما کمک کرده اند را فراموش نکنید
11-تلاش کنید تا عهدی شکسته نشود و اگر هم می شکند، شما ناقض پیمان نباشید
12-تلاش کنید تا باور کنید دیگران وظیفه ای در قبال شما ندارند و عامل سعادت یا شقاوت هر کس خود اوست
13-تلاش کنید قدردان لطف دیگران باشید و با رفتارو گفتارتان آن ها را از محبت پشیمان نکنید
14- تلاش کنید به هر چیزی آ ن قدر بها دهید که استحقاقش را دارد
15-تلاش کنید دنیا را با زیبایی هایش ببینید

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
دوستت دارم...
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 15:55

 اگر شمار نفس هاي من فرو افتد 
تباريان سياهي دلم به خون بكشند
اگر شكنجه اين چشمهاي نفرت بار
مرا به سمت سرا پرده جنون بكشند
 
اگر تمام جهان روي عشق من بر تو
صليب مرگ پر از كينه را به جاي نهند
براي پارگي بند عشق ما بر هم
تمام عالم و هستي ما، هميشه كمند
 
اگر به مهر تو جسم مرا به دار كنند
درون گور هم از عشق و شور سرشارم
طنين محكم فرياد من هميشه به جاست
كه هر كه هستي و باشي تو، دوستت دارم

كه هر كه هستي و باشي تو، دوستت دارم
كه هر كه هستي و باشي تو، دوستت دارم
كه هر كه هستي و باشي تو، دوستت دارم
كه هر كه هستي و باشي تو، دوستت دارم
كه هر كه هستي و باشي تو ،دوستت دارم
...........................................................................
بدون توهمه لحظه ها پر از گرگ است
پر است از دل روبا ههاي هر جايي
هميشه منتظرم چلچله شبي مي خواند
كه عشق آبي به اين خانه باز مي آيي
 
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نيست
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
راضیم به رضایت
سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 0:35
وقتی خدا به تو میگه : باشه

       همون چیزی رو که میخوای بهت میده

 وقتی بهت میگه : نه

        یه چیزی بهتر از اون رو بهت میده

و وقتی بهت میگه : صبر کن

      در تدارک بهترین چیز برای توست

مرسی از دانیال عزیز برای متن قشنگش

امیدوارم همیشه کنار گله قشنگت خوش و سلامت باشی

برای من هم دعا کن

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
یادت
دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 23:28

 

در پس كوچه هاي يادت

چراغ بر دست و

توشه بر پشت

نامت را

بر سينه كش

ديوارهاي گلي

ميجويم و

به پيش ميروم ...

نميدانم ،

عاقبت راه

به كدامين سو

نظر دارد ...

اما ،

تا توان بر جان رميده

آواره ترينت خواهم بود ...

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
دل بیچاره ی من
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 18:42

      

دل من خیلی خیلی تنگ شده ..اونقدر زیاد که مثل یه نقطه شده..

دل بیچاره من با اینکه به چیزای خیلی خیلی کوچولو و کم قانعه

اما همه و همه دست به دست هم دادن،

 تا همون چیزای کوچولو وکم به قولی تک سلولی رو هم ازش دریغ کنن

می دونی دل من چیا می خواد..

نه نه فکرای بزرگ بزرگ نکن..

دل بیچاره مفلوک من فقط..

یه عالمه سرازیری می خواد تا همه شو با سرعت زیاد بدوام..

یه چشمه کوچولو که ته آن جاده سرازیری باشه و من پاهامو بزارم تو آب..

یه جاده که ته اش یه نفر با چشمای منتظر ، ایستاده باشه تا من بیام..

یه نفری که وقتی باهاش راه میرم دستامو در دستهايش رها کنم....

 و به من اطمینان بده که هستش ورفیق نیمه راه نیست...

یه نفری که یه عالمه جرات داشته باشه ،

آنقدر زیاد که بتونه تو چشمای من نگاه کنه ،

و حقیقت رو هر چقدر هم که براش سنگین باشه به من بگه..

یک نفر که آنقدر حرفا رو قورت نده که آخرش بشه یه سوء تفاهم..

یک نفر که جرات گفتن داشته باشه..

یه نفر که بتونم گاهی وقتها که مثل الان دلم اندازه یه نقطه شده،

 سرمو بزارم رو شونه هاش و یه عالمه گریه کنم آنقدر زیاد که شونه هاش خیس بشه..

 

                          این عکسه هم یکی از هموناست که خودم درست کردم

                           در اولین فرصت یه سری از عکسایی که خودم درست

                                               کردم رو براتون می ذارم

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
زیبا ترین قلب
شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 21:0

قلب زیبا

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف
از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه
هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....
قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من
نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام.
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به
پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |