تبليغاتX
tavahom

پنجره
شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 16:8

وقتي كه دلت گرفت، وقتي كه دلتنگ شدي، وقتي ديدی کسی نیست که باورت کنه، وقتی فهمیدی که کسی نیست به حرفا و درد و دلت گوش بده، برو کنار پنجره و پنجره رو باز کن.

يه نگاه به آسمون بنداز، فرقي نداره صبح باشه يا شب، آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه كن.

ناخودآگاه احساس آرامش تمام وجودت رو تسخير مي كنه. روحت به پرواز در مي آيد.

مي ري تا اون بالا بالاها تو اوج ابرها، كنار مهربوني كه هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نمي شي كه ازش دل بكني.

يه لحظه چشماتو ببند....

آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد كن.

بذار احساس كني دفعه ي اولته كه داري انقدر خوب نفس مي کشی.

وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدرها تنها نیستی چون یکی هست که هميشه با توست.

اگه اشكات جاري شد بي خيال، بذار ببارن.

اون موقع ست كه به آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشكلات محكم تر شده و حالا با توكل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه ي مسيرت رو ادامه بدي.

وقتي پنجره رو مي بندي انگار برگشتي سر جاي اولت، اما اين بار با اميد و توكل بيشتر.

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی اگه یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درد دل كني و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نكني

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
غزل دلتنگی
دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 16:10
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم

خیلی جالبه بازدیدهای دیروز ۲۷تاست ولی نظر همچنان صفر. یعنی توهم ارزش نظر دادن نداره؟!؟!
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: | لینک ثابت |
.... تاوان
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 16:44

نمی دونم گناه من یا تو یا او چی بوده ؟؟؟

چشم من چه گناه کبیره ای مرتکب شده،

که تاوانش این همه اشک ریختنه ...

آخ کاش خدا به حرف میومد ...

کاش ...

نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: چرند و پرند | لینک ثابت |
اولین برف
دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:37
به به بالاخره امروز اولین برف بارید
هرچند نموند و آب شد ولی قشنگ بود
آی دلم بد هوایه برف بازی رو کرده
ولی حتی اگه تا گردنمم برف بیاد، چه فایده... با کی؟؟؟
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: | لینک ثابت |
نمی دونم چیه
سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 15:17
از دیشب یه جوریم. نمی دونم ......
یه لحظه احساس خیلی خوبی دارم
یه لحظه دل شوره، یه لحظه ترس و اضطراب، یه لحظه آرومم
یه لحظه گیجم و مبهوت ......
نمی دونم چه خبره
چه اتفاقی قراره بیفته
احتمالا باید خوب باشه. ایشالله که باشه
وای وای وایییییییی
از این حسایی که نمی دونی چین. آدمو دیوونه میکنن تا اون اتفاق بیفته
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: | لینک ثابت |
....ای جان
پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 16:22
ای جانم این هوا رو عشق است
آدم رو کلی حال میاره
به قوله الیاس "عشق بازی آسمون"
خدا وکیلی این یکی رو راست گفت
وقتی بارون میاد تازه حس میکنی که زنده ایی
احساس میکنی زندگی هنوزم جریان داره
به نظره من زیباترین چیزی که خدا آفریده بارون
 
وقتی بارون میزنه
شاخه ها رو میشکونه
دله تنها چرا تو
مثه گنجیشکا، پریشون نمیشی
منو میبینی و حیرون نمیشی
نوشته شده توسط سمی جون | موضوع: | لینک ثابت |