واقعا دیگه نمی دونم باید به این روزگار چی گفت
هیچکاری هم نمیشه کرد
این آدما هم که همه دیوونه شدن
خدا هم انگار همین جور نشسته و نگاه میکنه
نمی دونم چرا
شاید منتظره چیزیه!!!!!!!!!!!! ولی آخه چی؟؟؟!!!
دیگه ویرونی بیشتر از این
بی رحمی بیشتر از این
نامردی بیشتر از این
چرا هیچکس جواب ته مونده آدمیت رو نمی ده!!!؟؟؟؟
یعنی ما هم باید فنا شیم؟؟!!!؟؟ چون کاری از دستون بر نمی آد؟؟؟؟!!!!!!!!
یکی می گفت تقصیره خودمونه
باید جواب مشکلات رو تو خودمون پیدا کنیم
نمیدونم.....
فقط میدونم قدیمیا راست میگفتن عشق، عقل و دین آدمو میگیره
آدمو به گناه میکشونه
اگه تو این دنیا ویرونه، دیوونه نشدم بازم میام.
هر چند که اینجا هم دیگه فرقی با دنیایه بیرون نمی کنه
خسته ام،انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هايم را نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را
بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بو سيده ام
از ياد برده ام. خسته ام،انگار اين جاده هاي سرد و خاکي
پاييز تمام شدني نيست،از دست زمين و آسمان دلگيرم و از
درختاني که بر من سبز شده اند،گلايه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت
بي اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هاي
قلبم باشند؟چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و
روي طناب دلواپسي پهن کنم؟اگر شوق رسيدن به دستهايت
نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم،اگر شوق ديدن
چشمهايت نبود، هيچ گاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر
نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهان را نمي فهميدم....
خسته ام،خسته تر از اونی که فکرش رو بکنی
دلم هوایه یه بارونه حسابی رو کرده، که برم زیرش و حسابی خیس شم
اینقدر داد بزنم که تمام این خستگی از تنم بره
کاش یه نفر پیدا میشد که حرفایه منو بفهمه
فقط امیدوارم خدا کمکم کنه![]()

